محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4086

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كه نصر بن شهاب نبرد ، در بند بود » نصر بن سيار نيز شعرى گفت به اين مضمون : « اگر به نزد آنها اسيرم و در بند « قرين غم و سختى و رنج و در گرو قسرى « حقا كه بليه اى چون اسارت بزرگان « به نزد فرومايه اى نيافتم » و نيز فرزدق شعرى گفت به اين مضمون : « خالد ، اگر خداى نبود ، اطاعت تو نمىكردند « و اگر بنى مروان نبودند ظفر نداشتى « و به سبب دربند كردن وى « جنگزادگان را مىديدى « نه مردم گريزان و خسته از نبرد را » گويد : اسد بن عبد الله بر منبر بلخ سخن كرد و ضمن سخنان خويش گفت : « اى مردم بلخ ، مرا زاغ [ 1 ] لقب داده‌ايد ، به خدا انحراف از دلهاتان مىبرم » . گويد : و چون اسد تعصب آورد و با تعصب خويش كسان را تباه كرد هشام به خالد بن عبد الله نوشت كه برادر خويش را عزل كن و خالد او را عزل كرد و اجازهء حج براى وى گرفت . اسد در ماه رمضان سال صد و نهم به عراق بازگشت . دهقانان خراسان نيز همراه وى بودند . اسد ، حكم بن عوانه كلبى را در خراسان به جاى خويش نهاده بود كه تابستان را ببود و غزا نكرد .

--> [ 1 ] بازى با كلمه و زاغ از يغن فعل از مايه زيغ . م .